![]() |
![]() |
|
| پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است |
|
پیاده رو شلوغ بود . زن با دختر کوچکش از عرض خیابان می گذشت دخترک به دنبال آنان «شمع های رنگی ، خانم شمع نمی خواین » زن نگاهی به لباسهای کهنه دخترک انداخت و وارد مغازه لباس فروشی شد . دخترک زل زد به لباس های رنگین داخل ویترین مغازه، فروشنده لباس های زیبایی را برای دختر آن زن آورده بود ، دخترک نگاهش را از آن دختر و لباس ها کند و آهی کشید و رفت کمی آنطرف تر مرد برای پسرش شکلات پروتئینه خارجی می خرید . دخترک «آقا شمع نمی خواین ، واسه پای سفره هفت سین بذارین کنار شکلاتاتون » مرد دخترک را پس زد و رفت . پیرمرد از بانک با چند دسته اسکناس نو مخصوص عیدی خارج شد. دخترک «باباجون شمع بخرید ، شمع های رنگین برای پای سفره هفت سین دارم » پیرمرد «دخترم پول کهنه ندارم وگرنه ازت می خریدم این پولها رو گرفتم واسه عیدی نوه هام » کم کم داشت شب می شد و دخترک از این همه اصرار خسته. دخترک نا امید به خانه برگشت . شب برای اهالی حلبی آباد ، بوی عید نمی داد . دخترک به رخت خواب رفت به شمع های نفروخته اش نگاهی انداخت نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت «فردا می فروشمشان» و به این امید به خواب رفت . عید فردا حدود ساعت 3 بعد از ظهر است دخترک به امید فردا و فروش شمعهایش شب را به صبح خواهد رساند . یادتان نرود امشب شب سال نو است و فردا عصر، سال تحویل می شود اگر دخترک به سراغتان آمد از او شمع بخرید . یک شمع نه به قیمت آن لباس های رنگین ، نه به قیمت آن شکلات های گران قیمت . یک شمع کوچک ، با قیمتی ارزان ، به ارزش یک لبخند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 10:16 توسط ویدا ظریف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر با سرودههاي زيبايي ترنم كردي، گرچه در قلب بيابان باشي، كسي را خواهي يافت كه به سرودههايت گوش فرا دهد
|
| پیوندها |
|
سایت رسمی سید محمد خاتمی کشکول خبرگزاری زنان ایران محمد علی ابطحی اخلاق وروجك مینو توپ (ورزشی) رک شادي گل مریم |
|
RSS
|