تبليغاتX
ترنم
پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است

 

در آينه به خود نگريستم

انگار مي توانستم غوغاي درونش را نظاره گرباشم

تركيبي از آب و سنگ و آتش و خاك

 

لبختد زدم

گريست

گريستم

خنديد

دلتنگ خودش بود

دلتنگ خويشتن خويش

 

و شكوه اي بي پايان

 

از خود بودن و خويش نبودن

و در آرزوي آزادي

شكستن

 رهايي

 

آنگاه كه منييتش ما مي شد

و 

 او ،  آنها

 

ناگاه نوايي نگران نيمي از وجودش را گرفت

فريادي شد

غريد

و شكست

 

كنون ،

من در چهره او ما شدم

و

او، آنها

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:50  توسط ویدا ظریف | 

 

من به آبي آسمانها در امتداد جاده مي انديشم

به بودن ،

به يكي شدن زمين و آسمان

 

به جاودانه شدن

 

آنگاه كه شكاف غروب

دل تنگ زمين را آب مي كند

من در انديشه ذوب شدنم

در آرزوي جاودانه ترين گامها

من عاشق رفتنم

عاشق عبور

من را ز رفتن و نرسيدن هراسي نيست

تا آرزو هست

تا آبي هست

تا آسمان هست

مي شود عبور را تجربه كرد

مي شود گام برداشت

اوج گرفت

 

اما افسوس

با داشتن اين همه داشته ها

من در غم نداشته هايم

هنوز در روياي عبور و جاده

اندر خم يك كوچه مانده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:13  توسط ویدا ظریف |