![]() |
![]() |
|
| پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است |
|
فروغ فرخزاد شاعر نامي و انديشمند ايران در 15 دي ماه سال 1313 چشم به جهان گشود و 32 سال بعد ، يعني در 26 بهمن سال 45 در گورستان ظهيرالدوله آرام گرفت. در آستانه سالروز مرگ دلخراش فروغ فرخزاد - ۲۶ بهمن84 - فرصتي پيش آمد تا بتوانيم با فروغ فرخ زاد، ساعتي را به گفتگو بنشينيم ! يك گفتگوي واقعي ! ! چه شد كه نامتان را « فروغ » گذاشتند؟ پدرم علاقه خاصي به يكي از شاعران و سرودههايش داشت ، بنابراين به پيشنهاد خالهام نام من را فروغ گذاشتند.البته بد نيست اين را هم بدانيد نامخانوادگي ما هم چيز ديگري بوده و سالها پيش از دنيا آمدن من ، پدرم نامخانوادگي فرخزاد را برگزيده بود. الان رابطه شما با شعر و ادبيات چگونه است ؟ شعر تا حدودي دوست دارم ولي استعدادي براي شعر گفتن ندارم ! بيشتر دوست دارم آن را از زبان ديگران بشنوم ومن گوش دهم . اما از بچگي به طراحي و نقاشي علاقه داشتهام . شما در حال حاضر چند سال داريد؟ 30 سال شما از لحاظ فكري و روحي چگونه آدمي هستيد؟ دقيق و منضبط. در عين حال آدم احساساتي و به قول امروزيها رمانتيكي هستم. عشق و عاشقي را دوست دارم اما به شرط اينكه با منطق همراه باشد. شما فمينيست هستيد؟ من فمينيست نيستم ولي با اين نظركه ين زن و مرد تفاوتي وجود ندارد ، مخالفم ! در جامعه نه بايد« زن گرايي » باشد و نه « مردگرايي ». چرا؟ من معتقدم كه از لحاظ ساختار روحي و فيزيولوژيكي و نوع جنسيت زن و مرد باهم تفاوت دارند ولي از لحاظ حقوقي نبايد بين آنها تفاوتي وجود داشته باشد. اين بديهي است كه در جامعه بعضي از كارها را فقط آقايان ميتوانند انجام دهند و بعضي ديگر را خانمها و اين دليل ضعف يا برتري هيچكدام برديگري نيست. چون خداوند ما را اينگونه آفريده است. به نظر من يك زن بايد در همه شرايط ، زن بودن ، ظرافت و شأن خود را حفظ كند. فروغ فرخزاد چگونه آدمي بود؟ زياد با روحيات ، انديشهها و اشعار او آشنا نيستم ، چون زمانيكه من دانشآموز بودم فروغ و اشعارش زياد مطرح نبودندو الان حدود 5 ، 6 سال است كه دوباره فروغ بر سر زبانها افتاده كه در اين مدت هم من به دليل درس و نوع كارم فرصتي براي مطالعه و شناسايي او نداشتهام. شغل شما چيست؟ من در يكي از كانونهاي آموزشي زبان انگليسي به بچهها آموزش ميدهم. شهر تولد ، سكونت ووضعيت تأهل؟ يزد ، يزد ، و دوسال است كه ازدواج كردهام. آيا تا به حال اين مشابهت اسمي براي شما دردسرساز و يا سودمند بوده؟ اين تشابه هميشه باعث شده تا من در جاهاي گوناگون مثل مدرسه ، دانشگاه وحتي محيط كارم مورد توجه قرار بگيرم وشاخص باشم ، خوشبختانه مي توانم بگويم كه بيشتر برايم سودمند بوده ، ولي در دوران دبيرستان ، خانم آموزگاري داشتيم كه به شعر و ادبيات علاقه داشت ولي به دليل تعصبي كه داشت مخالف سر سخت فروغ و اشعارش بود. ايشان بيشتر به اشعار شعراي قديم مثل سعدي و حافظ علاقه و اعتقاد داشتند. ايشان هميشه از اشعار فروغ بد ميگفت و به گونهاي به من گوشزد ميكرد كه اين نام و فاميل را براي خودم افتخار ندانم . ولي جالب است بدانيد كه همه اين برخوردها باعث نميشد كه من بروم زندگينامه فروغ را مطالعه كنم تا بفهمم اين فروغي كه اين همه طرفدار و يا مخالف سر سخت دارد ، چگونه آدمي است ! در دانشگاه چطور؟ دانشگاه خيلي بهتر بود. خاطره خوبي از اين دوران دارم.در ترم اول يا دوم ، استادي داشتيم به نام دكتر دهقان كه علاقه بسياري به شعر و ادبيات داشتند و اتفاقا خودشان هم طبع شعر خوبي داشتند و شعر راهم بسيار با احساس ميخواندند. يادم ميآيد هنگاميكه براي نخستين بار به سر كلاس آمدندو مشغول خواندن اسامي دانشجويان شدند ، همين كه به نام و فاميل من رسيد ، با ناباوري سرش را از روي برگه بلند كرد و توي كلاس بين چهرهها دنبال فروغ فرخزاد ميگشت ؛ وقتي فهميد من فروغ فرخزاد هستم ، همچنان با ناباوري از من پرسيد كه با فروغ چه نسبتي دارم . من گفتم دختر عموي پسر خاله مادر فروغ هستم ، يعني به شوخي يك نسبت فاميلي طولاني را گفتم. وقتي بچهها خنديدند ، استاد متوجه شوخي من شد. استاد دهقان بارها به من گفت كه هيچگاه من را از ياد نخواهد برد. و شاگردانتان؟ هميشه موقعي كه سر كلاس خودم را معرفي ميكنم ، برايشان بسيار جالب است وواكنش آنها ديدني است. آنها به مناسبتهاي گوناگون برايم كتابهاي فروغ را هديه ميآورند؛ ولي بازهم تا به حال من هنوز به طور جدي به سراغ فروغ نرفتهام. آيا هيچكدام از اشعار فروغ را حفظ هستيد؟ افراد گوناگوني اشعار او را براي من خواندهاند، خودم هم بعضي از سرودههايش را مطالعه كردهام ولي هيچكدام را حفظ نيستم. هفت سالگي اين فروغ فرخزادي كه پيش روي ما نشسته ، چگونه بود؟ بسيار شلوغ و بازيگوش بودم ، همه بزرگترها از دست من كلافه بودند... دوران 7 سالگي ، چون زمان آغاز مدرسه رفتن بود برايم بسيار شيرين دوست داشتني بوده و هستند. و اما هفت سالگي فروغ از ديد فروغ : اي هفت سالگي اي لحظه شگفت عزيمت بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهي از جنون و جهالت رفت بعداز تو پنجرهاي كه رابطهاي بود سخت زنده و روشن ميان ما و پرنده ميان ما ونسيم شكست شكست شكست. ... گفتيد كه به طراحي و نقاشي علاقه داريد ، آيا ميدانيد فروغ نقاش هم بوده؟ ( ميخندد )جدا ؟ ! ... نه نمی دانستم -حالا فکر می کنید چه رابطه ای بین شما و فروغ و نقاشی وجود دارد ؟ راستش را بخواهید علاقه من به نقاشی بیشتر به نقاشی های کارتونی بود ، مثل کارتونها مهاجران و خانواده دکتر ارنست که در زمان نوجوانی ما پخش می شد ، من از شیوه نقاشی کارتونهای امروزی که به عبارتی کامپیوتری هستند و خطوط شکسته و خشن دارند خوشم نمی آید ! اما در مورد رابطه من و فروغ و نقاشی می توانم بگویم که این خواست خدا بوده که این تشابه اسمی باعث شده تا من هم مثل فروغ به نقاشی علاقمند شوم و بگونه ای با دنیای هنر پیوند بخورم - رابطه شما و سینما چگونه است ؟ سینما را دوست دارم ، بویژه بازیگری در زمینه تئاتر و سینما . 000 حتما فروغ هم با سینما ارتباط داشته ؟! فروغ فرخزاد فیلم مستندی به نام <خانه سیاه است > را کارگردانی کرد ا و در آن زندگی جذامیان را به تصویر کشید . این فیلم پس از گذشت حدود 37 سال ، یکی از ماندگارترین و بهترین اثار مستند سینمای ایران به شمار می رود . اگر صاحب فرزند پسری شوید ، چه اسمی را برایش انتخاب می کنید ؟ من ار نام های شاهنامه ای مثل سهراب و آرش و سیاوش خوشم می آید . -کامیار چطور است ؟ (کمی فکر می کند ) اسم قشنگی است -کامیار اسم پسر فروغ است که پس از جدایی از همسرش تا آخر عمر اجازه دیدن او را پیدا نمی کند نمی دانستم ، چقدر من کم اطلاع هستم . آیا تا به حال به شما گفته شده که به فروغ شباهت دارید ؟ بله خیلی زیاد
-آیا پوستری از فروغ در منزل دارید که بتوانید چهره خودتان را با او مقایسه کنید ؟ بله ، این کار را هم کرده ام . البته بیشتر پوستر ها و کتابها و انجام چنین کارهایی بر می گردد به زمان دانشجویی که به دلیل تشابه اسمی زیاد مورد توجه قرار می گرفتم . من فکر می کنم که اگر این گفتگو در همان سالها انجام شده بود ، انگیزه زیادی در من ایجاد می شد تا بروم و فروغ را بهتر بشناسم ، البته اعتراف می کنم که پرسشهای امروز شما هم چنین انگیزه ای را در من ایجاد کرده . هنگام گشت و گذر در نوشهر چه احساسی دارید ؟ من همیشه از دیدن مناطق سرسبز لذت می برم ، دوست دارم خودم را در طبیعت شمال غرق کنم در این جور جاها حس خوبی در من بیدار می شود . شاید باور نکنید بارها شد ه که در ایمن فضا ها افسوس خورده ام که چرا طبع شعر ندارم ، چون فکر می کنم آنها که شاعر هستند بهتر می توانند احساسات خود را بیان کنند و من چون شاعر نیستم ، فقط از این مناظر عکس می گیرم . فروغ در کودکی به همراه خانواده اش به نوشهر رفت . او در دامان طبیعت زیبایی های دل انگیز آن را در ددرون خود نگه داشت بطوریکه می توان گفت در پرورش طبع شعر فروغ بسیار موثر بودند . او در یکی از اشعارش از آن فضا های دوست داشتنی یاد می کند : آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمانهای پر از پولک 000 000 000 آن کوچه های گیج ار عطر اقاقی ها آن روزها رفتند آیا تا به حال دلتان برای باغچه سوخته است ؟ بله ، چون آدم احساساتی هستم ، بیشتر توی فصل پاییز دلم برای باغچه ها می سوزد . دوست دارم هر جا مقداری خاک و گل می بینم ، آنجا را سبزه بکارم . اگر روز شهردار شوم حتما اینکار را انجام می دهم .
بخشی از بند نخست شعر (دلم برای باغچه می سوزد ): 000 000 000 کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود 000 000 00۰ کسی که مثل هیچکس نیست کیست ؟ شاید بشود گفت فروغ فرخزاد ! یعنی شما هم شبیه او نیستید ؟ تشابه اسم چهره نمی تواند شخصیتها را به هم شبیه کند ، او یک فروغ فرخزاد بوده در دوره ی خاص خودش و من هم یک فروغ فرخزاد دیگر هستم در این دوره . یقینا نه او می توانست مثل من باشد و نه من می توانستم شبیه او باشم یعنی شما هم شبیه او نیستید ؟ تشابه اسم چهره نمی تواند شخصیتها را به هم شبیه کند ، او یک فروغ فرخزاد بوده در دوره ی خاص خودش و من هم یک فروغ فرخزاد دیگر هستم در این دوره . یقینا نه او می توانست مثل من باشد و نه من می توانستم شبیه او باشم کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست ، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست و مثل آن کسیست که باید باشد 000 000 000
هستی شما با چه شماره ای رقم خورده است ؟ حتما این هم به یکی از اشعار فروغ مربوط می شود
درسته ، او شعر (ای مرز پر گهر ) خود را اینگونه آغاز کرده است : فاتح شدم خود را به ثبت رساندم خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم و هستیم به یک شماره مشخص شد پس زنده باتد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران پس من هم می گویم شماره 81 " یعنی سال ازدواجم راستی از کدام شاعر خوشتان می آید ؟ حافظ ، شعرهایش را میخوانم ولی الان هیچکدام را حفظ نیستم یعنی قرار نیست شعری برای ما بخوانید ؟ ترجمه یکی از شعرهای کودکانه انگلیسی ، که سر کلاس برای شاگردانم می خوانم را حفظ هستم : آن ستاره های کوچولو در آسمان می درخشند نمی دانم آنها چگونه ، آن بالا در آسمان قرار گرفته اند من تعجب می کنم که آنها چگونه آن بالا می درخشند مانند الماس های کوچولو در اسمان جالب است ، فروغ هم شعری دارد به نام ( ای ستاره ها ) که اینگونه آغاز می شود : ای ستاره های که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم 000 000 000 چه خوب و حرف آخر؟ اکثر هدیه هایی که گرفته ام چه از دوستانم و چه شاگردانم ديوان فروغ فرخزاد بوده است ولی تا کنون پی آن نبوده ام که بفهمم فروغ که بود و چه می کرد . ولی از امروز می خواهم به دنبال کسی بگردم که همنام من است و به من شباهت دارد . می خواهم بیشتر فروغ را بشناسم . امید وارم همه خوانندگان این گفتگو نیز به مانند شما چنین تصمیمی را گرفته باشند .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 12:29 توسط ویدا ظریف |
|
|
برای یگانه اسوه استقامت و پایداری
حسین یعنی ندای عارفانه حسین یعنی وجودی عاشقانه
حسین یعنی سرآغاز تحول سراغاز ظهوری جاودانه
حسی یعنی عروجی آشکارا عروج مهربان تا بیکرانه
حسین یعنی رشادت ، مهربانی حسین یعنی سلحشوری یگانه
حسین یعنی فراسوی شهامت فراسوی جهادی صادقانه
حسین یعنی سجودی مملو از عشق سجودی چون شهادت ،شادمانه
حسین یعنس کلامی تازه اما نمازی مملو ا ز یاد یگانه
حسین یعنی سراپای شجاعت سراپای جهادی جاودانه
حسین یعنی امید ناامیدان امیدی چون ره حق عاشقانه
حسین یعنی بهار عشق و ایمان بهاری چون شقایق جاودانه
حسین یعنی وجودی عاشقانه حسین یعنی سلحشوری یگانه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 11:8 توسط ویدا ظریف |
|
|
مردی کوچک اما بزرگ نزديكاي ساعت 5/1 بعدازظهر ، توي وفور گرما ، كه انگار داشت از آسمون آتيش ميباريد ، تنها فكرم اين بود كه زود خودم رو برسونم خونه و بشينم زير كولر و يك شربت خنك بخورم . همين جور كه سرعتم رو زياد كرده بود ، توي كوچة يه صدا نظرم رو جلب كرد . وقتي سرم رو برگردوندم ، ديدم يه پسر بچه 10-12 ساله پشت سرم داره مي ياد . نگاهش خيلي معصومانه بود با صورت آفتاب سوخته و چشمهاي درشت نگاهي به من كرد و گفت : خانم آدامس ميخواين ، كفشم واكس ميزنما !؟ منم با تعجب نگاهش كردم و گفتم ، الان توي اين گرما !! بهم جواب داد ، فقط دو دقيقه طول ميكشه . به بستة آدامس كه توي دستش بود و كيف كهنة پشتش كه بساط واكس توش به چشم ميخورد ، نگاهي كردم و گفتم :واكس كه نه ، ازت آدامس ميخرم ، نميدونم يه جورايي دلم به حالش سوخت . آخه اين پسر بچه تك و تنها تو اوج گرما اينجا چي كار مي كنه !؟ 3تا آدامس ازش خريدم . گفت :خانم مي شه 300 تومن منم با تمام ميل پولش رو بهش دادم و بعد گفتم : خونمون نزديكه بيا بريم خونه ما . نگاهي بهم كرد و با اون لباي خشكش گفت : نه ، دادشم همين اطراف منتظره ، گفته سر ساعت 2 برم ايستگاه خط . بهش گفتم : خوب يه ربع بيشتر طول نميكشه ، تازه ميتوني كفشامم رو واكس بزني . يه خنده دلنشيني كرد و گفت : باشه و همرام به راه افتاد . وقتي رسيدم خونه درو باز كردم . بهش گفتم : خوب يه ربع بيشتر طول نميكشه ، تازه ميتوني كفشهام رو واكس بزني . يه خنده دلنشيني كرد و گفت : باشه و همرام به راه افتاد . وقتي رسيدم خونه در و باز كردم و بهش گفتم بيرون گرمه ، بيا تو كفشهام رو واكس بزن . سرش رو انداخت پايين و گفت : نه خانم همين جا خوبه ، ما روزهاي گرمتر از اينم كار كرديم . گفتم : پس بگذار برم كفشهام رو برات بيارم . همينكه رفتم تو خونه اول يه ليوان شربت براش درست كردم و بعد كفشهام روبرداشتم و آوردم دم در . نگاهي بهش كردم و گفتم : بگير ، اول اين شربت رو بخور بعد كفش منا واكس بزن . اونم اول شربت رو نگرفت ولي وقتي ديد خيلي اصرار ميكنم . ليوان شربت رو ازم گرفت و يه ذرهاش روخورد و گفت : بَسه ، خيلي ممنون . كفشهام رو گرفت و از توي كيفش واكس و برسي رو درآورد و با دقت شروع كرد به واكس زدن . منم همون جا نشستم و گفتم : ببين ، اسمت چيه ، چند سالته ؟ گفت : اسمم ، بنيامين ، 10 سالمه . گفتم : بنيامين ، چه اسم قشنگي ، حالا چرا بنيامين . گفت : آخه اسم داداشم يوسفه . اسم منم رو گذاشتند . بنيامين ، « نام برادر حضرت يوسف » گفتم داداشت كجاست ؟ گفت : همين دور و بر داره اونم كفش واكس ميزنه ، آدامس ميفروشه ، در خونه ها رو جارو ميزنه . گفتم : ناراحت نميشي ازت بپرسم ، چرا كار ميكني ؟ پشت دستش رو كشيد توي صورت آفتاب سوختهاش و گفت : نه ولي … بهش گفتم : اشكال نداره اگه نميخواي بگي ، اصلاً مهم نيست . گفت : نه ناراحت نميشوم ، ولي داستانش خيلي درازه . منم با خوشحالي گفتم : يه كميش را بگو ، يه ذره اندازه سرسوزن . و بعد شروع كرد تعريف كردن . - بابام راننده كاميون بود ، يه روز توي جادة چالوس تصادف ميكنه و كاميونش درست و حسابي از بين ميره و خودش هم دست و پاي چپش و دو ، سه تا از استخوانهاي سينه اش ميشكنه و ميبرندش بيمارستان . گفتم خوب بقيه اش . گفت : خوب ، شما يه ذره اش رو ميخواستين ، اينم يه ذره اش . با خواهش گفتم : بقيه اش رو هم بگو ، گفت : وقتي بابام رو ميبرندش بيمارستان چون شكستگي و له شدگي دست و پاهاش خيلي زياد بوده ، نميتونند براش كاري بكنند و ميميره . اشك تو چشماش جمع شد و يه آهي از تمام وجودش كشيد و گفت بابام مرد ، همين و بدبختي ما هم شروع شد . اون موقع من 8 سالم بوده و يوسف 10 سالش . مامانم موند و منو يوسف . گفتم : بنامين ادامه اش ؟ گفت : از اون روز مامانم شروع كرد به كار كردن توي خونة مردم و من و يوسف هم اينجوري كار ميكنيم . بعد كفشم را بهم داد و گفت : ميشه 50 تومان منم يه دويست تومني بهش دادم و گفتم بقيه اش مال خودت . 150 تومان بهم پس داد و گفت : خانم ، مامانم گفته بيشتر از پول دستمزدمون از كسي نگيريم . منم بقيهاش رو ازش گرفتم . گفتم : بنيامين از چه برنامه اي خوشت ميياد و او هم جواب داد : موش و گربه و ادامه داد : « كه اون هم گاهي وقتها از خونه همسايمون ميبينم . پرسيدم : مدرسه هم ميري ، گفت : آره ، گفتم : معدلت چنده ؟ گفت : 20 منم دست زدم پشتش و گفتم : نه بابا بچه درس خونيها . گفتم : بزرگ بشي ميخواي چيكاره بشي ؟ گفت : ميخوام دكتر بشم . گفتم چرا دكتر ؟ گفت : ميخوام دكتر بشم تا آدمهايي مثل بابام رو مجاني درمونكنم و نگذارم كه هيچ باباي ديگهاي بميره . گفتم يوسف ميخواد چه كاره بشه ؟ گفت : مهندس راه ، گفتم : چرا ؟ گفت ميخواد راهها را طوري درست كنه كه هيچ تصادفي ديگه نشه و هيچ كس ديگه اي نميره . صداقت حرفهاش خيلي روم تأثير گذاشت ، شايد بخاطر اينكه با تمام وجودش ميگفت . بخودم گفتم : بنيامين ، خوش بحال مامانت كه چنين بچه هاي باگذشتي داره ، بچه هايي كه دارند از حالا مردي را تجربه ميكنند و نميخواهند دستشون جلوي هر كس و ناكسي دراز بشه . راستش دلم ميخواست دستهاي كوچكش رو ببوسم . چقدر صبور ، چقدر آروم ، چقدر مهربون !! بهم گفت : خانم ديگه با من كاري ندارين : گفتم نه متشكرم . خداحافظي كرد و رفت . همين جور كه داشت ميرفت . گرماي وجودش شايد بيشتر از گرماي هوا روم تأثير گذاشتهبود و ديگه گرمي هوا رو حس نميكردم . دل آسمونيش با آرزوهاي پاكش كه برام تعريف كرد خيلي همخوني داشت . آرزوهايي كه شايد آرزوي كمتر بچه اي باشه . آرزوي اينكه دست باباش رو بگيره تو دستش و توي خيابان راه بره و باباش براش بستني قيفي بخره و با هم برند پارك . آرزوي اينكه شبها سرش را روي پاي باباش بزاره و بخوابه وهر هفته يه پولي از باباش به عنوان پول توجيبي بگيره . آرزوي اينكه يكبار ديگه واژة بابا رو تلفظ كنه . بنيامين براي من پسري كوچيك با دلي چون مردان بزرگه و يا در آينده براي دل شكسته مادرش ، براي همدلي برادرش و براي همه كودكان يتيم مردي بزرگ و افتخار آفرين بشه .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:25 توسط ویدا ظریف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر با سرودههاي زيبايي ترنم كردي، گرچه در قلب بيابان باشي، كسي را خواهي يافت كه به سرودههايت گوش فرا دهد
|
| پیوندها |
|
سایت رسمی سید محمد خاتمی کشکول خبرگزاری زنان ایران محمد علی ابطحی اخلاق وروجك مینو توپ (ورزشی) رک شادي گل مریم |
|
RSS
|