تبليغاتX
ترنم
پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است

چشمان پاكي كه مهر مادري را ديد

روي صندلي ايستگاه اتوبوس نشسته بودم و داشتم فكر مي‌كردم كه يه دفعه صدايي توجه‌ام را جلب كرد ، سرم رو كه چرخوندم ، ديدم يه پسر بچه با يه قفس پر از جوجه‌هاي رنگارنگ و قشنگ چند نفري اون طرف‌تر از ايستگاه درست توي آفتاب نشسته به هر بچه و بزرگي كه از كنارش رد مي‌شد ، مي‌گه : « جوجه نمي‌خواين؟ جوجه‌هاي سبز و زرد وآبي ، همه جورش هست » . منم كه سرم درد مي‌كرد براي پيدا كردن اين جور سوژه‌هابلند شدم و رفتم طرف اون پسر بچه و قفس پر از جوجه‌اش . بهش گفتم : آقا پسر ! جوجه‌هات دونه‌اي چند ؟
خنديد و گفت : اول انتخاب كن ، بعد قيمتش رو بپرس.
منم يه دونه زرد و خوشگلش رو انتخاب كردم و اون گفت : مي‌شه 500 تومن . توي صداش جذبه خاصي بود ، اما قيافه معصومي داشت . بهش گفتم : مي‌تونم چندتا سؤال ازت بپرسم ، با ترس نگام كرد و گفت : واسه چي؟
گفتم : براي تهيه يه گزارش؛ نترس من مأمور نيستم ، يه خبرنگارم.
با ترديد نگام كرد و گفت : باشد ، فقط زود بپرسين .
گفتم : اسمت چيه ، بچه كجايي ، چند سالته ؟
گفت : سعيد ، بچه مهريزم ، خود مهريز كه نه !  يكي از روستاهاي اطرافش . يازده سالمه ، بعد از تابستون ميرم كلاس اول راهنمايي و تا حالا هم هنوز رفوزه نشدم ... .
چند وقته جوجه مي‌فروشي ، اونا رو از كجا مي‌ياري؟
الان حدود دو ساله ، جوجه‌ها رو داداشم مي‌خره بعد مي‌ده به من تا بفروشم .
حالا چرا جوجه مي‌فروشي ، داداشت ، خودش چي كار مي‌كنه؟
جوجه نفروشم چي كار كنم ! ! ؟ داداشم هم كارگرمرغداريه .
سعيد ميشه بگي چرا كار ميكني؟
اگه راستش رو بخواين براي اينكه پول در بيارم . پنج سالم بود كه بابام مرد و مامانم هم منا داد دست داداش بزرگم و خودش رفت عروس شد.
حالا مامانت كجاست ؟
نمي‌دونم ، براي اينكه زياد نريم پيشش آدرسشو بهمون نداده ...
داداشم ميگه ، شوهرش خيلي پولداره‌ ولي ...
ولي چي ؟
هيچي آخه ، شايد گفتنش مامانم رو ناراحت كند.
پرسيدم آقا كوچولو چقدر درآمد داري ؟
اي ، هزار ، دو هزار ، ... يه روزايي هم كمتر. بستگي به وقتش داره و شانسم .
چه وقتايي مشتري بيشتري داري؟
روزهاي جشن و عيد وبعد خنديد و گفت : روزهايي كه بچه كوچولوها بيشتر از اينجا رد مي‌شن و گريه مي‌كنند و به مامانشون مي گن كه جوجه مي‌خوان !
سعيد چندتا خواهر برادرين؟
يه خواهر ويه برادر. برادرم پنج تا بچه داره و خواهرم سال سوم دانشگاهه ، مهندسي مي‌خونه ، من كار مي كنم و خرج خودم و اون رو در مي‌يارم ، البته خواهرم خودش هم كار ميكنه آخه اون دوست نداره كه من بيام تو خيابون جوجه بفروشم ، اما ...
اما چي؟
خوب زندگي خرج داره ديگه ، تازه اگه يه روز خواهرم بخواد عروس بشه چي ؟ ! تازه بايد به برادرم هم كمك كنم آخه من و خواهرم اونجا زندگي مي‌كنيم ، كمي از پولم رو هم پس انداز مي‌كنم براي خودم و خواهرم بقيه‌اش رو هم وقتي جوجه‌هام تموم شد ، باهاش جوجه مي‌خرم.
سعيد جوجه‌هات رو چرا گذاشتي توي آفتاب؟ هوا خيلي گرمه ، تلف نمي‌شن ؟
چرا ، ولي چي كار ميشد كرد ، آخه مردمي كه رد مي‌شن بايد دلشون به حال اين زبون بسته‌ها بسوزه كه از من بخرند ، ولي ، بخدا مرتب بهشون آب مي‌دم ، فكر نكنين آدم بدي هستما !
تا حالا شده كسي ازت جوجه بخره پولش رو بهت نده ؟
آهي كشيد و گفت : آره خانم ، پس چي ؟ يه روز يه آقايي اومد همه جوجه‌هام رو يكجا خريد و بهم يه چك داد ؛ خنده تلخي كرد و گفت : خانم چكش برگشت خورد.
اونوقت تو چي كار كردي ؟
هيچ كار اونقدر طلبكاري‌هاي ميليوني داشت كه پول جوجه‌هاي من عددي نبود پهلوي پول اونها.
بدترين و بهترين خاطره كارت چيه ؟
بدترينش اينه كه يه بار يه پسر بچه 5 ، 6 ساله وقتي يكي از جوجه‌هاي من را خريد اونقدر اون جوجه رو توي دستش فشار داد ، تا مرد ، يعني بلد نبود چه جوري جوجه روبگيره توي دستش !
بهترينش هم اينه كه يه روز يه مأمور اومد ، از ترس اينكه نكنه يه دفعه بساطم رو جمع كنه ، داشتم مي‌مردم ، كه اونوقت بهم گفت : آقا پسر سه تا جوجه كوچولو زرد بده ، براي دخترم مي‌خوام.
اونجا بود كه آرزو كردم كاش اون آقا باباي من بود.
سعيد بزرگ شدي مي‌خواي چي كاره بشي ؟
مي‌خوام مرغداري بزنم.
چرا مرغداري؟
حالا ديگه ...
يه آرزو بكن ؟
آرزو دارم ، يه بار ديگه بابا و مامانم رو با هم ببينم . قيافه‌هاشون ديگه از يادم رفته ، آرزوم اينه كه بابام زنده بود و ما همه‌مون با هم زندگي مي‌كرديم ... راستي اگه حرفام رو چاپ كردين ، از قول من براي مامانم اين رو بنويسين : مامان ! فقط آرزوم اينه كه يه بار ديگه ببينمت و سرم رو روي شونه‌هات بزارم.
تا حالا يه كار بزرگ هم كردي؟
چشمانش برقي زد و لبخندي رضايت بخش روي لباش نشست و گفت پس چي ؟ يه بار يه خانم توي ايستگاه نشسته بود ، كيفش رو جا گذاشت. تا دويدم صداش كنم رفت. سعيد براي چند لحظه سرش رو انداخت پايين و گفت : يعني بدم هم نمي‌اومد كه كيفش رو جا بذاره. بعد از رفتنش دويدم طرف كيفش و يواشكي برداشتمش ، درش رو كه باز كردم ، ديدم توي اون نزديك صدهزار تومن پول و يه قوطي پر از طلا و يه بسته كادو شده هست كه روش نوشته « پسرم تولدت مبارك » وقتي اينو ديدم ، اول يه خورده نسبت به اون پسره حسوديم شد ، ولي بعدش يه تاكسي گرفتم و قفس جوجه‌ها رو به اميد خدا ول كردم و افتادم دنبال اون اتوبوس ، آخه چند دقيقه‌اي بيشتر نگذشته بود ، ايستگاه دوم به اتوبوس رسيدم و از تاكسي پياده شدم و كيف رو به اون خانم دادم ، نمي‌دوني چقدر دعام كرد ، اما من خيلي از فكر اولم خجالت كشيدم ، ولي خيلي هم خوشحال بودم كه آخرش كار درست‌تر رو انجام دادم ...
همين موقع بود كه اتوبوس هم اومد و سعيد جوجه زرد كوچولو رو كرد توي يه قوطي كفش كهنه‌اي كه سوراخ‌هايي روش داشت ؛ و دادش به من.
بهش گفتم ، گفتي پونصد تومن مي‌شه ؟ سري تكون داد و گفت : خانم مهمون ما باشيد . پولش رو بهش دادم و خنديدم و گفتم : اين اولين باري است كه يكي مي‌خواد منو با جوجه مهمون كنه و به سرعت سوار اتوبوسي شدم كه ديگه داشت حركت مي‌كرد.
با حركت اتوبوس ، يه بار ديگه به سعيد و جوجه‌هاش نگاه كردم. نگاهي هم به جوجه ي توي قوطي انداختم و با خودم فكر كردم ، راستي چند درصد ازآدما باديدن يه كيف پر از پول و طلا ، توجهشون به نوشته روي يه بسته كادو شده جلب مي‌شه و مي‌رن بدنبال صاحبش تا كيف رو بهش برسونن ؟ !
سعيد هم مثل همه بچه‌هاي كار پسر كوچيكيه با دلي بزرگ و چشماني چون صداقت آفتاب ، چشماني كه حتي در كيفي پر از پول و طلا فقط محبت و مهر مادري را مي‌بينه !
راستي اگه شما يه روزي اين جور كيفي رو پيدا كنين باهاش چيكار مي‌كنين؟
تورو خدا اين دفعه رو با خودتون رو راست باشين.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:53  توسط ویدا ظریف | 

ظرف آبی به قیمت 30 تومان ، به ارزش یک لبخند

 

به لباسهای پر زرق و برق توی ویترین مغازه خیره شده بودم و قیمت های چند صد هزارتومنی اونها منو مبهوت کرده بود که احساس کردم یکی داره منا تکون می ده ، نگام رو که پایین انداختم دیدم ، یه دختر بچه 6-7 ساله ظرفی توی دستش هست و به من می گه ، خانم می خواین براتون آب بیارم نگاهی به ظرف توی دستش و لباسهای کهنه اش انداختم و با تردید گفتم آب ، بعد با بی میلی سری تکون دادم و گفتم بیار .

با ذوق و شوقی خاص به طرف شیر آب چند متر اونطرف تر دوید و در حالیکه نگاهش به من بود ، توی چند ثانیه ، اون ظرف رو پر از آب کرد و برام آورد و گفت ، می شه 30 تومن

30تومن از توی کیفم بيرون آوردم و به دخترک دادم و اون همینطور داشت نگاهم می کرد تا آب را بخورم و ظرفش را بهش بدم ، راستش من ديده بودم که ظرفش را درست شست ، ولی نمی دونم چرا زياد تمایلی به خوردن اون آب نداشتم و برای همین یکدفعه ظرف رو ول کردم . و اون افتاد زمین و منم گفتم : ای وای

دخترک خم شد و همانطوری که داشت ظرف روبر می داشت نگاه غمناکی بهم انداخت ، انگار فهميده بود که نمی خواستم آبی رو که برام آورده بود بخورم و از عمد ظرف را ول کردم روی زمین ، بعد اول به من وسپس به ظرف نگاهی انداخت و رفت .

خیلی خجالت کشیدم ، نگاه اون دخترک پر معنا بود .

دنبالش دویدم و لیوانم را از کیفم بيرون آوردم و گفتم : میشه این لیوان را برای من آب کنی وبياری .

هاج و واج نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و با شور شوق دوید طرف آب سرد کن توی خيابون و لیوانم رو پر آب کرد و گفت : میشه 20 تومن با تعجب نگاهش کردم و گفتم چرا 20 تومن ، قبلش که گفتی 30 تومن . با لحن مهربونی گفت : اونوقت ظرف مال خودم بود ، حالا شما ظرف دادین .

گفتم : می تونم باهات چند دقیقه ای صحبت کنم ، نگاهی به پیاده رو شلوغ انداخت و بعد سرش رو کج کرد و با بی میلی گفت :آره

گفتم اسمت چیه ، اهل کجایی ، اینجا چيكار می کنی ؟

گفت :صفورا . اهل همین جا هستم ، می بینين که دارم به مردم آب می دم.

گفتم : مامان وبابات كجا هستند؟

سرش رو انداخت پایین ودر حالی که سر روسری اش رو دور انگشتش می پیچوند با لحن آرومی گفت : مامانم گدایی می کند و بابام هم معتاده.

گفتم :چرا مامانت گدایی می کنه ؟

در حالیکه اشک توی چشمانش جمع شده بود گفت :بابام آدم خیلی بدیه ، همش من و مامانم رو می زنه که بریم گدایی ، بعد صدايش رو بلند کرد و گفت : خانم من از گدایی خوشم نمی ياد ، دوست ندارم .مامان گفته بيام این طرف گدایی ، ولی من آب می دم و به جاش پول می گیرم .

بهش گفتم صفورا ، مدرسه می ری ؟

گفت : نه ، مامانم گفته مدرسه ها جا ندارند و پر شدند . قراره هر وقت خلوت تر شد ، برم مدرسه و درس بخونم وپرستاربشم .

گفتم :پرستار !!!! حالا چرا پرستار ؟

گفت : اون روزا که هنوز وضعمون اینجوری نشده بود ، یه روز یه پرستار اومد خونمون کمک مامانم که بابام رو ترک بدند ، اما نشد . یعنی شد ولی بابام دوباره شروع کرد ، اون پرستاره خیلی مهربون

 

 بود ، منم می خوام یه پرستار مهربون بشم ، مثل اون .

گفتم مردم ازت آب می خرند ؟

سری تكون داد و گفت : بعضی هاشون آره . ولی بيشترشون نه .

یه روز یه آقاهه براش آب آوردم ، آب رو خورد و پولم و نداد

تازه اونوقت بهم یه سیلی زد و گفت : بيچاره آب که فروشی نیست .بعوضش یه آقاهه دیگه ، دو تا پارچ داد تا براش پر کنم و بهم کلی هم پول داد .

گفتم :صفورا نگفتی چرا مامانت گدایی می کنه ؟

بغضی کرد و گفت : خانم به خدا نمی خواد ، چند بار تا حالا رفته خونه همسایه هامون کار کند ، وقتی برگشته بابام ، به مامانم گفته : فقط برو گدایی ، تازه بابام به مامانم می گه : من آبرو دارم !!!

آخه ما چی کار کنیم ، من چه گناهی دارم که مدرسه ها جا ندارند ، بابام بد اخلاقه و من و مامانم را می زنه و میگه گدای کنیم .

هر جور بود آرومش کردم و گفتم : خوب صفورا خانم چه آرزویی داری ؟

دستم رو کشید و منا برد جلوی یکی از اون مغازه ها و کت و شلوار ویه پیراهن زنونه نشونم داد و گفت : آرزو دارم این ها رو برای بابا و مامانم بخرم .

این دفعه دیگه من گریه ام گرفته بود ، چون می دیدم این بچه از این دنیا چیز زیادی نمی خواد.

فقط می خواد بره مدرسه و مامان وباباش هم مثل بیشتر مامان و باباها سر و وضع مرتب و زندگی معمولی داشته باشند .

بعد صفورا به من گفت : خانم یه چیزی بهتون بگم ؟

گفتم چی ؟

با ترس گفت : یه بار بابام می خواست مامانم رو خفه کنه ، گفتم چرا ؟!!!

گفت : آخه بابام یه قرص آورده بود می خواست به زور بده به مامانم تا بچه اش عقب افتاده به دنیا بیاد و اونوقت مامانم بتونه راحت با اون گدایی کند ، مامانم هم اون قرص رو نخورد و بابا هم اونقدر زدش تا بچه توی دل مامانم مرد.

چهره وحشت زده صفورا نشان می داد که او از آینده ای که در انتظارش هست هراس داره و......

من به صفورا کوچولو چی می تونستم بگم ، به غیر از اینکه امیدوار باشد ، صفورا یک کودک آب فروش بود ، یک بچه کار ، او فقط می توانست امید وار باشد ، امیدوار به سنگ فرش های سخت خیابان که سختی زندگی رو به او یاد می دادند و ارزش بزرگی وبزرگ بودن رو همچون طلا برایش معنا می کردند. آری ما برای صفورا و صفوراهای دیگه که توی شهرمون زیادن و ما هر روز اونا رو می بینیم چی کار می تونیم بکنیم .

نه ، نمی خواد در حقشون پدری  و مادری کنیم ، نمی گم سرتا پاشون رو طلا بگیریم . نمی خواد هیچ کاری بکنیم ،

 

فقط از دستشون یه ظرف آب بگیریم به قیمت 30

تومن به ارزش یک لبخند .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 10:40  توسط ویدا ظریف |