![]() |
![]() |
|
| پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است |
|
چشمان پاكي كه مهر مادري را ديد روي صندلي ايستگاه اتوبوس نشسته بودم و داشتم فكر ميكردم كه يه دفعه صدايي توجهام را جلب كرد ، سرم رو كه چرخوندم ، ديدم يه پسر بچه با يه قفس پر از جوجههاي رنگارنگ و قشنگ چند نفري اون طرفتر از ايستگاه درست توي آفتاب نشسته به هر بچه و بزرگي كه از كنارش رد ميشد ، ميگه : « جوجه نميخواين؟ جوجههاي سبز و زرد وآبي ، همه جورش هست » . منم كه سرم درد ميكرد براي پيدا كردن اين جور سوژههابلند شدم و رفتم طرف اون پسر بچه و قفس پر از جوجهاش . بهش گفتم : آقا پسر ! جوجههات دونهاي چند ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:53 توسط ویدا ظریف |
|
|
ظرف آبی به قیمت 30 تومان ، به ارزش یک لبخند
به لباسهای پر زرق و برق توی ویترین مغازه خیره شده بودم و قیمت های چند صد هزارتومنی اونها منو مبهوت کرده بود که احساس کردم یکی داره منا تکون می ده ، نگام رو که پایین انداختم دیدم ، یه دختر بچه 6-7 ساله ظرفی توی دستش هست و به من می گه ، خانم می خواین براتون آب بیارم نگاهی به ظرف توی دستش و لباسهای کهنه اش انداختم و با تردید گفتم آب ، بعد با بی میلی سری تکون دادم و گفتم بیار . با ذوق و شوقی خاص به طرف شیر آب چند متر اونطرف تر دوید و در حالیکه نگاهش به من بود ، توی چند ثانیه ، اون ظرف رو پر از آب کرد و برام آورد و گفت ، می شه 30 تومن 30تومن از توی کیفم بيرون آوردم و به دخترک دادم و اون همینطور داشت نگاهم می کرد تا آب را بخورم و ظرفش را بهش بدم ، راستش من ديده بودم که ظرفش را درست شست ، ولی نمی دونم چرا زياد تمایلی به خوردن اون آب نداشتم و برای همین یکدفعه ظرف رو ول کردم . و اون افتاد زمین و منم گفتم : ای وای دخترک خم شد و همانطوری که داشت ظرف روبر می داشت نگاه غمناکی بهم انداخت ، انگار فهميده بود که نمی خواستم آبی رو که برام آورده بود بخورم و از عمد ظرف را ول کردم روی زمین ، بعد اول به من وسپس به ظرف نگاهی انداخت و رفت . خیلی خجالت کشیدم ، نگاه اون دخترک پر معنا بود . دنبالش دویدم و لیوانم را از کیفم بيرون آوردم و گفتم : میشه این لیوان را برای من آب کنی وبياری . هاج و واج نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و با شور شوق دوید طرف آب سرد کن توی خيابون و لیوانم رو پر آب کرد و گفت : میشه 20 تومن با تعجب نگاهش کردم و گفتم چرا 20 تومن ، قبلش که گفتی 30 تومن . با لحن مهربونی گفت : اونوقت ظرف مال خودم بود ، حالا شما ظرف دادین . گفتم : می تونم باهات چند دقیقه ای صحبت کنم ، نگاهی به پیاده رو شلوغ انداخت و بعد سرش رو کج کرد و با بی میلی گفت :آره گفتم اسمت چیه ، اهل کجایی ، اینجا چيكار می کنی ؟ گفت :صفورا . اهل همین جا هستم ، می بینين که دارم به مردم آب می دم. گفتم : مامان وبابات كجا هستند؟ سرش رو انداخت پایین ودر حالی که سر روسری اش رو دور انگشتش می پیچوند با لحن آرومی گفت : مامانم گدایی می کند و بابام هم معتاده. گفتم :چرا مامانت گدایی می کنه ؟ در حالیکه اشک توی چشمانش جمع شده بود گفت :بابام آدم خیلی بدیه ، همش من و مامانم رو می زنه که بریم گدایی ، بعد صدايش رو بلند کرد و گفت : خانم من از گدایی خوشم نمی ياد ، دوست ندارم .مامان گفته بيام این طرف گدایی ، ولی من آب می دم و به جاش پول می گیرم . بهش گفتم صفورا ، مدرسه می ری ؟ گفت : نه ، مامانم گفته مدرسه ها جا ندارند و پر شدند . قراره هر وقت خلوت تر شد ، برم مدرسه و درس بخونم وپرستاربشم . گفتم :پرستار !!!! حالا چرا پرستار ؟ گفت : اون روزا که هنوز وضعمون اینجوری نشده بود ، یه روز یه پرستار اومد خونمون کمک مامانم که بابام رو ترک بدند ، اما نشد . یعنی شد ولی بابام دوباره شروع کرد ، اون پرستاره خیلی مهربون بود ، منم می خوام یه پرستار مهربون بشم ، مثل اون . گفتم مردم ازت آب می خرند ؟ سری تكون داد و گفت : بعضی هاشون آره . ولی بيشترشون نه . یه روز یه آقاهه براش آب آوردم ، آب رو خورد و پولم و نداد تازه اونوقت بهم یه سیلی زد و گفت : بيچاره آب که فروشی نیست .بعوضش یه آقاهه دیگه ، دو تا پارچ داد تا براش پر کنم و بهم کلی هم پول داد . گفتم :صفورا نگفتی چرا مامانت گدایی می کنه ؟ بغضی کرد و گفت : خانم به خدا نمی خواد ، چند بار تا حالا رفته خونه همسایه هامون کار کند ، وقتی برگشته بابام ، به مامانم گفته : فقط برو گدایی ، تازه بابام به مامانم می گه : من آبرو دارم !!! آخه ما چی کار کنیم ، من چه گناهی دارم که مدرسه ها جا ندارند ، بابام بد اخلاقه و من و مامانم را می زنه و میگه گدای کنیم . هر جور بود آرومش کردم و گفتم : خوب صفورا خانم چه آرزویی داری ؟ دستم رو کشید و منا برد جلوی یکی از اون مغازه ها و کت و شلوار ویه پیراهن زنونه نشونم داد و گفت : آرزو دارم این ها رو برای بابا و مامانم بخرم . این دفعه دیگه من گریه ام گرفته بود ، چون می دیدم این بچه از این دنیا چیز زیادی نمی خواد. فقط می خواد بره مدرسه و مامان وباباش هم مثل بیشتر مامان و باباها سر و وضع مرتب و زندگی معمولی داشته باشند . بعد صفورا به من گفت : خانم یه چیزی بهتون بگم ؟ گفتم چی ؟ با ترس گفت : یه بار بابام می خواست مامانم رو خفه کنه ، گفتم چرا ؟!!! گفت : آخه بابام یه قرص آورده بود می خواست به زور بده به مامانم تا بچه اش عقب افتاده به دنیا بیاد و اونوقت مامانم بتونه راحت با اون گدایی کند ، مامانم هم اون قرص رو نخورد و بابا هم اونقدر زدش تا بچه توی دل مامانم مرد. چهره وحشت زده صفورا نشان می داد که او از آینده ای که در انتظارش هست هراس داره و...... من به صفورا کوچولو چی می تونستم بگم ، به غیر از اینکه امیدوار باشد ، صفورا یک کودک آب فروش بود ، یک بچه کار ، او فقط می توانست امید وار باشد ، امیدوار به سنگ فرش های سخت خیابان که سختی زندگی رو به او یاد می دادند و ارزش بزرگی وبزرگ بودن رو همچون طلا برایش معنا می کردند. آری ما برای صفورا و صفوراهای دیگه که توی شهرمون زیادن و ما هر روز اونا رو می بینیم چی کار می تونیم بکنیم . نه ، نمی خواد در حقشون پدری و مادری کنیم ، نمی گم سرتا پاشون رو طلا بگیریم . نمی خواد هیچ کاری بکنیم ، فقط از دستشون یه ظرف آب بگیریم به قیمت 30 تومن به ارزش یک لبخند . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 10:40 توسط ویدا ظریف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر با سرودههاي زيبايي ترنم كردي، گرچه در قلب بيابان باشي، كسي را خواهي يافت كه به سرودههايت گوش فرا دهد
|
| پیوندها |
|
سایت رسمی سید محمد خاتمی کشکول خبرگزاری زنان ایران محمد علی ابطحی اخلاق وروجك مینو توپ (ورزشی) رک شادي گل مریم |
|
RSS
|