تبليغاتX
ترنم
پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است
 گاهی که پرنده ای می بینی اسیر میله های طلایی بیادت باشد ، این بیکرانی که در آن بال گشوده ای ، دستاورد سرخی پاکی است که بر بال و پر سپید هزاران پرنده دیگر نقش زده . دستاورد شکنجه ها و دردها و گرسنگی ها و ... .
تا حالا ، آوازهای ناگفته تو در قفس نباشند . تا تو آزاد و رها باشی .

یادت باشد ، آسمان سند حق پرنده برای پریدن است و آن جولانگاهی که عقابهای تیز پرواز به آن می بالند ، حق کبوترانی است که سزاوار به اوج رسیدن هستند .

یادت باشد ، هیچ قفسی با درهای بسته نمی تواند خانه تو باشد . قفس شاید پناهی باشد برای فرار از رگبار و طوفان ولی برای تو جای خوبی نیست .

 برای تو که طعم پرواز را زیر سقف آبی آسمان تجربه کردی قفس شکنجه گاهی بیش نیست .

کبوتران رنجور مانده در قفس را نیک نظاره کن . چه می بینی چز آرزوی پرواز . چه میبینی جز اعتصاب ، اعتصاب نسبت به حق دریغ شده آنها ، آزادی را می گویم .
پیکر لاغر و چشمانی سرخ و زبان و دهانی خشکیده تو را به یاد کدامین پرنده ، کدامین پرواز می اندازد .

زیبایی کدامین پرواز و یا دلربایی کدامین آواز او را چنین اسیر میله های طلایی قفس نموده .
دلم برای او نمی سوزد او دیگر نیازی به آزادی ندارد مدتهاست که آزاد است چرا که ...

 اما تو مواظب باش زیبایی آوازهای دلربایت اسیر میله های طلایی قفس نکندت، چرا که تو باید آزاد باشی باید به جای صدها کبوتر مانده در قفس ، به جای همه آنها بال بگشایی .

بال بگشایی تا آن روز که کبوتری دیگر اسیر کج اندیشیها نباشد تا دیگر کبوتری را به جرم آزادی در قفس نیندازند .

پس پرواز کن و آزاد باش چرا که :

 پرنده مردنی ست تو پرواز را به خاطر بسپار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 10:38  توسط ویدا ظریف | 
شب است و هجوم بیگانگی ها .

شب است و انبوه تنهایی . شب است و یک آسمان بغض و تلنگری کافیست تا جام اشک فرو ریزد . بهانه ، غریبی است ، بهانه ، غربت است .

 همیشه لحظه خداحافظی ، لحظه ای که قلبها غریبانه و هراسان می تپند و چشمخانه ها ، خیس و نگرانند و زبانها ، زبانهای خاموشی زمزمه می کنند - به امید دیدار- احساس غربت می کنی .

غربت کلمه قشنگی نیست ، احساس خوبی هم ندارد ، معنای زیبایی هم نمی دهد .

غربت را باید چشید ، باید دید ، باید حس کرد تا فهمید . غربت فقط تنها ماندن میان غریبه ها نیست .

گاهی حتی وقتی اطرافیانت همه دوست و آشنایند ، احساس غربت می کنی .

کسی نیست تا به بهانه گیریها و دلتنگی هایت حق بدهد ، احساس می کنی کسی حرف ها و احساست را نمی فهمد و این غربت است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 10:26  توسط ویدا ظریف | 

دیروز روز جهانی کودک بود
روز سفیران کوچک صلح
روز آنهایی که امیدوارانه به آینده می نگرند
برای آن کودکان چه پیغام و هدیه ای داشتید ؟
آیا با تبریکی دلشان را شاد کردید ؟
اصلا تا به حال فکر کرده اید بزرگ ترین هدیه به یک کودک چه می تواند باشد ؟!
تا به حال شده دلتان از دیدن اشکهای کودکی بگیرد ؟
تا به حال شده در جواب لبخندهای شیرین کودکی لبخند بزنید و سرو دستی تکان دهید و بی اختیار در جیب هایتان شکلاتی را جستجو کنید ؟
در آن زمان چه احساسی به شما دست داده که اینگونه جایگاه خود را در هر مقام و منزلتی که هستید فراموش کرده و محو رفتار کودکانه او می شوید ؟
با دیدن این منظره چه چیز برایتان تداعی می شود ؟ شور و شوق کودکی ؟! شیطنت های شیرین خردسالی ؟! نمی دانم ولی یک چیز را خوب می دانم . می دانم در آن حیطه زمانی دلتان یک آن هوای خردسالیتان را می کند ، حتی اگر خاطرات خوشی از آن دوران در خاطرتان نباشد !
دلتان هوای بازی در کوچه و شکستن شیشه و ساعتها نگریستن به مورچه ای می کند که هزار بار دانه بر می دارد و از دیوار گلی کوچه بالا می رود ، آنگاه که دانه اش می افتد امیدوارانه باز می گردد ، باز دانه بر می گیرد و باز تکرار ، تکرار ، تکرار ، تکراری از روی امید !
نمی دانم چقدر دلتان برای قصه های شیرین مادر بزرگ برای پندهای پر مهر پدر بزرگ تنگ شده .
اصلا یادتان هست مادر چند بار پیش پدرتان وساطتتان را کرد و آموزگار آن مدرسه قدیمی چند بار با ترکه تربیتتان کرد  .
چقدر درعالم خیال آن دوران را سیل می کنید ؟!
آن روزها را می گویم
روزهای کودکی  ، که نمی دیدیم از این غم ها یکی !
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می زدیم
ای خوشا آن روزگاران
آن روزگار دلگشا !
آری دیروز فقط روز جهانی کودک نبود ، روز ما هم بود ، روز بزرگ تر ها یعنی همان کودکان دیروز
روز آنهایی که از روزگار کودکی شان فاصله گرفتند ، روزگاری که ...
پس به یاد آن روزها یک بار دیگر کودک شوید و جور دیگر بنگرید ، جور دیگر سخن بگویید  بدور از هر رنگ و ریا ، شفاف و زلال مثل دوران کودکی مثل ...  .
راستی بچه های دیروز ،برای  بچه های امروز و کودکان فردای  جهان چه سرمایه ای باقی گذاشته اید ؟ چه هدیه ای برایشان دارید ؟! اگر بگویید  نمی شناسیدشان سخت در اشتباهید
همه شان را می شناسید . با هر سرزمین و تاریخ و هویتی که هستند آشنایند .
چه تفاوت دارد که به چه زبانی سخن می گویند یا رنگ پوست و چشم و مویشان چه قدر با هم متفاوت است ، اصلا چه اهمیت دارد در کجا متولد شده اند و به چه زبانی سخن می گویند ؟! همه شان آشنایند
چه تفاوت دارد اگر از بچه های می سی سی پی ، بچه های آمریکا باشند شما سراغشان را از تام سایر، از هکل برفین بگیرید ، سراغ کودکان عرب را از سند باد از علی بابا از گنج های گمشده اهرام مصر خواهید گرفت .
سراغ بچه های ایتالیا را از پینو کیو از اشکهای پدر ژپتو در فراق کودک چوبی اش  بگیرید  ، نشان کودکان فرانسوی را هم از شبنم زلال غنچه گل سرخ شازده کوچولو از آن بالا، آن دورها خواهید گرفت ، راستی از او درباره کودکی بپرسید که پنج غروب تمام را به پای تنهایی تنها گل سرخ سیاره اش گریست تا آن گل سرخ زنده بماند .
شما می توانید سراغ بچه های روسیه را از ایوانوشکای ساده دل ، بچه های مکزیک را از میگل کوچک ، و از لابه لای زبانه های گرما بخش آخرین چوب کبریتهای دخترک کبریت فروش ، همو که قصه گرمی قلب کوچکش هنوز پس از سالها گرمابخش خانه های کودکان جهان است سراغ بچه های دانمارکی را بگیرید . نشان بچه های استرالیا را از قلب زیبای ماوی زشت رو، بچه های آفریقا را از کیکو و بچه های شیلی را ازشیطنت های خوزه کوچک هم خواهید یافت
سراغ کودکان انگلیسی را از آلیس در سرزمین عجایب بگیرید و قرمزی شنل ، شنل قرمزی هم خود نشانی ازمهربانی قلب بچه های آلمانی است پس نشان آنها را هم دارید و همچنان نشان بچه های ژاپن را از ای کیوسان  از عروسک باران از امیدها و آرزوهای بچه هایی کوچک اما بزرگ خواهید یافت  راستی نشان کودکان فلسطینی را هم از عندلیب بگیرید از همان دختر بچه پاکی که پاکی خونش تا ابد دشتهای فلسطین را آبیاری خواهد نمود .
اما آشنا تر از همه برای شما بچه های سرزمین سهراب هستند سراغ آنها را از نخودی از حسن کچل از گلنار و ماه پیشانی از دارا و سارا هم می توانید جویا شوید  .
شما سراغ بچه های ایران را در گذرگه سیاوش از آتش بگیرید . از سهراب . از او که شاید اینبار پدر نشانش را باز شناسد .
حال دیگر نشانی همه کودکان جهان را دارید
پس باید زود باشید تا دیر نشده و کلک چوبی هکل برفین در رودخانه می سی سی پی غرق نشده تا چهل دزد سند باد را ندزدیده اند و پدر ژپتو در دل نهنگی در اعماق دریا به یاد کودک چوبی اش زنده است .
بایدعجله کنید تا دیر نشده ، تا غنچه گل سرخ شازده کوچولو زنده است و زیبایی سیاره کوچکش از بین نرفته ، تا امید از دل ایوانوشکای ساده دل رخت بر نبسته و آخرین چوب کبریت دخترک کبریت فروش کماکان گرما می بخشد  تا خون سیاوشی دیگر بر زمین نریخته وگل سیاوشان دیگری پدیدار نگردیده وتا رستمی دیگر هنوز خنجر به پهلوی سهراب فرو نبرده و پس از آن به دنبال نوش دارو نگشته عجله کنید  . 
زود باشید پاکتی بردارید و شاخه ای از برگ زیتون در آن گذارید و مهر و مومش کنید و روی پاکت آن بنویسید برسد به دست همه آنهایی که می خواهند رویای کودکی کودکان دیروز و آینده فرزندان امروز را نابود سازند 
این نامه را دیگر برای کوفی عنان و یا شیروماتسورا ، مدیر کل یونسکو پست نکنید . آن را به دست کبوتر صلح بسپارید ، او خود مخاطب نامه اش را خواهد یافت .
پس زود باشید فردا دیر است
فردا شاید دیگر نشانی از یک دنیا کودک بی نشان در دست نباشد
 زود باشید
چرا که فردا زود تر از آن فرا می رسد که انتظارش را دارید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 11:45  توسط ویدا ظریف | 

درها را بگشايبيد
پرنده را آزاد كنيد
بگذاريد سرفصل زندگيش را طبيعت بنويسد
بگذاريد باد نوازشگرش باشد
بگذاريد تك تك درختان لانه اش باشند
زنداني اش نكنيد كه اين پرنده مدتها است كه از منزلگهش دور افتاده است
آزادش كنيد
درست است كه فضاي كوچك وتنگ قفس تاب پرواز كردن را از او گرفته است ، اما آزادش كنيد .
بگذاريد كه خود نظاره گر بهار زيبا باشد
بگذاريد بر فراز باغ ها و مزارع زيتون و درختان  سرسبز و سپيدارهاي بلند و آبشارهاي روان و جويبارهاي جاري پرواز كند .
بگذاريد اگر قرار است خانه اش ويران شود باد خزان خرابش كند
آزادش كنيد
بگذاريد زمستان پنجه هايش را در گلويش اندازد اما آزادش كنيد ، بگذاريد آزاد باشد
كه اگر بهار زيباست كه اگر تابستان دلنشين است كه اگر پاييز لانه اش را خراب مي كند و زمستان گلويش را مي فشارد اما باز آزاد است
پرواز مي كند
بگذاريد پرواز كند كه اين اين پرواز هازيباست
اين پروازهاست كه صلح را به همراه دارد
بگذاريد اگر قرار است بميرد آرامگاهش طبيعت باشد
نسيم خزاني برايش ناله سر دهد و باران زمستاني برايش بگريد
بگذاريد شكوفه هاي بهاري برايش سياه بپوشند و بلبلان و قناري هاي تابستان برايش مرثيه خواني كنند
بگذاريد آزاد باشد
قفس جاي او نيست
او پيامي را به همراه دارد ياريش كنيد ، زندانيش نكنيد
بگذاريد پرواز كند كه اين پرواز هاست كه زيباست
او آزاد خلق شده ، آزاد زندگي مي كند و در نهايت مي ميرد
پس بگذاريد به عشقش يعني  رسيدن به آزادي و صلح و گفتگو برسد
بگذاريد آزاد زندگي كند
آزاد پرواز كند
و آزاد بميرد كه ،
اين پروازهاست كه زيباست


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 11:44  توسط ویدا ظریف |