تبليغاتX
ترنم
پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است

 

تولد واژه زيبايي است چرا كه مي تواند سرآغاز رويشي سبز ، وجودي جاودان و حضوري گرم باشد،

سرآغاز محبتي پايدار.

  

«موطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشاني نيست . موطن آدمي تنها در قلب كساني است كه دوستش دارند .»

مارگوت بيگل

و تولد آغازي بر دوست داشتن و عشق ورزيدن است .

و جشن زادروز، جشن قدرداني از وجودي است كه با حضورش دلهاي بسياري را با واژه  مهر و محبت و صفا وصميميت و دوست داشتن و عشق ورزيدن آشنا نموده است .

و تبريك ميلاد ، كوچك ترين واژه براي بزرگ ترين رويداد است .

اين كوچكترين واژه را تقديم مي كنم به او،

براي سبز انديش و سرو قامت و مشوق مهربان زندگي ام ، براي او كه تا هستم و هست ،دارمش دوست :      

« ميلادتان مبارك »

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:39  توسط ویدا ظریف | 
 

يكي از صحبت هايي كه مرا سرگرم مي نمايد اظهارات دانشمندان مذهبي و ديني است كه به طرزي موثر در خصوص اراده وپيش بيني و مقصد و نوشته هاي خدا صحبت مي كنند و چنان به گفته هاي خود اعتقاد دارند كه گويي ظهر آن روز با خدا ناهار خورده اند .

«موريس مترلينگ»

* جالب است ، اين سخنان آدمي را به ياد برخي از افراد در اين زمانه مي اندازد كه گویی آنها نه تنها ناهار ، بلكه صبحانه و شام را هم با خدا مي خورند !!!

* خوب است همه ي اينها خوب است تا بد نباشد خوبي معنايي ندارد تاريخ تكرار مكرر وقايع است  ، اينكه به مرحله اي  برسيم كه در يابيم «نبودن هرگز به تلخي از دست دادن يك بودن نيست » كافي است ،همين كافي است كه نبودن با شرافت را بر بودن با ذلت ترجيح دهيم اين يعني رسيدن به اوج‌ آزادگي و آزادگي از آن انسان هایي است كه باورهايي بارور دارند .

 

 

 

چرا كه باورهاي ما مجموعه اي با شكوه از آرمانهاي ماست و انسان هاي آزاد چون آينه اند كه بيكرانگي آبي آسمان ودريا را در وجود خود جذب و سپس آن را  با روشنايي اي  بي بديل ،آميخته با گسترانگي آفتاب انعكاس مي دهند .

پس بياييد آينه باشيم كه آب و آفتاب وآسمان را انعكاس دهيم ، آزاد باشيم و سبز چون سرو   و رها چون باد ،باد پيام استقامت و پايداري سرو را تا دور دست ها تا آينده خواهد برد ،

تا آنجا که نسل هایی پس از ما خواهند گقت :

من و تو ما شده ايم     

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:55  توسط ویدا ظریف | 
 

انتخابات

حضور ...

سكوت...

حقيقت...

بغض...

فرياد...

همين و ديگر هيچ؟؟؟؟

 

" پروانه من در  تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است

نه یارای پرواز دارد

نه می تواند بمیرد"

{دانته }

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:31  توسط ویدا ظریف | 
 

فرياد

طوفان است

چراغ هاي خانه خاموش

چراغ دل روشن

ذهن مالامال از ناگفته ها

و در فكر

طغيان غوطه مي خورد

باد  مي وزد دهشتناك،

پنجه در گلوي نو عروس باغچه .

نرگس در خواب

و چمن

شاهد پر پر شدن گلهاي سرخ .

 

دل در آرزوي فريادي در باد

چشمها پر مي شود از خاك

دست ها ، پاها ، قلم

حتي دهان .

 

نوايي آيد :

 

فرياد برآوريد

يادتان نرود

باد هم نواي فريادتان تا دور دست ها خواهد وزيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 20:1  توسط ویدا ظریف | 

 

 

 

پیاده رو شلوغ بود .

زن با دختر کوچکش از عرض خیابان می گذشت دخترک به دنبال آنان «شمع های رنگی ،  خانم شمع نمی خواین »

زن نگاهی به لباسهای کهنه دخترک انداخت و وارد مغازه لباس فروشی شد .

دخترک زل زد به لباس های رنگین داخل ویترین مغازه، فروشنده  لباس های زیبایی را برای دختر آن زن آورده بود ، دخترک نگاهش را از آن دختر و لباس ها کند و آهی کشید و رفت

کمی آنطرف تر مرد برای پسرش شکلات پروتئینه خارجی می خرید .

دخترک «آقا شمع نمی خواین ، واسه پای سفره هفت سین بذارین کنار شکلاتاتون »

مرد دخترک را پس زد و رفت .

پیرمرد از بانک با چند دسته اسکناس نو مخصوص عیدی خارج شد.

دخترک «باباجون شمع بخرید ، شمع های رنگین برای پای سفره هفت سین دارم »

پیرمرد «دخترم پول کهنه ندارم وگرنه ازت می خریدم این پولها رو گرفتم واسه عیدی نوه هام »

کم کم داشت شب می شد و دخترک از این همه اصرار خسته.

دخترک نا امید به خانه برگشت .

شب برای اهالی حلبی آباد ، بوی عید نمی داد .

دخترک به رخت خواب رفت  به شمع های نفروخته اش نگاهی انداخت نفس عمیقی کشید  و زیر لب گفت «فردا می فروشمشان» و به این امید به خواب رفت .

 عید فردا حدود ساعت 3 بعد از ظهر است دخترک به امید فردا و فروش شمعهایش  شب را به صبح خواهد رساند .

یادتان نرود امشب شب سال نو است و فردا عصر، سال تحویل می شود اگر دخترک به سراغتان آمد از او شمع  بخرید .

یک شمع نه به قیمت آن لباس های رنگین ، نه به قیمت آن شکلات های گران قیمت .

یک شمع کوچک ، با قیمتی ارزان ، به ارزش یک لبخند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 10:16  توسط ویدا ظریف | 

 

 

به صلح مي انديشي

گلوله هاي تنفر

مردمک چشمانت را نشانه مي روند

و نمي داني

براي كدامين ترحم

كدامين حجم گوشتي تاول زده

 بايد گريست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:24  توسط ویدا ظریف | 
 

قطره قطره حيات از سبوي عمرم

مي ريزد بر خاك

خاك جان مي گيرد

 

دانه اميد

 

ومن از خساست خود خجل

كه حيات خويش را

به جاودانگي دانه نمي بخشم

 

ناگاه زمزمه اي مي آيد

آشنايي گويد :

 

" حاليا معجزه باران را باور كن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببين

و محبت را در روح نسيم

كه در اين كوچه تنگ

با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد "

 

 

سپاس از همه دوستاني كه اين روز (روز ميلادم) را بمن تبريك گفتند و همه آنهايي كه نگفتند و مي دانم كه دوستم دارند .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:18  توسط ویدا ظریف | 
  با هزار آرزو قدم در راهي  گذاري

كه خبر از پايانش نيست

انگار در خلاء وجودت با تيشه اي

پيكري از بود و نبود مي تراشي

 

تيشه در دست تو

و ترسي بي پايان

از تيشه بر ريشه خويش زدن

و دلت مشوش از گفته ها و ناگفته ها

 

ميان اين همه ترديد

ميان اين همه ترس

كاش مأوايي بود

 

كاش مونسي كه غم دل با او بگويي

و راز دل با تو بگويد

وآزاد گردي از اين حصار تنهايي

 

از اين همه تشويش

از اين همه ترس

 

ترديد را كنار گذاري

و اميد را بر چهار ستون دلت به تصوير كشي

 

آنگاه در سايه سار آرامش

تكيه گاهي يابي

كه پناهت باشد

كه پناهش باشي

 

 

و تا شقايق هست

زندگي هست

جاودانگي هست

 

او باشد

تو باشي

و اميد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:21  توسط ویدا ظریف | 

 

در آينه به خود نگريستم

انگار مي توانستم غوغاي درونش را نظاره گرباشم

تركيبي از آب و سنگ و آتش و خاك

 

لبختد زدم

گريست

گريستم

خنديد

دلتنگ خودش بود

دلتنگ خويشتن خويش

 

و شكوه اي بي پايان

 

از خود بودن و خويش نبودن

و در آرزوي آزادي

شكستن

 رهايي

 

آنگاه كه منييتش ما مي شد

و 

 او ،  آنها

 

ناگاه نوايي نگران نيمي از وجودش را گرفت

فريادي شد

غريد

و شكست

 

كنون ،

من در چهره او ما شدم

و

او، آنها

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:50  توسط ویدا ظریف | 

 

من به آبي آسمانها در امتداد جاده مي انديشم

به بودن ،

به يكي شدن زمين و آسمان

 

به جاودانه شدن

 

آنگاه كه شكاف غروب

دل تنگ زمين را آب مي كند

من در انديشه ذوب شدنم

در آرزوي جاودانه ترين گامها

من عاشق رفتنم

عاشق عبور

من را ز رفتن و نرسيدن هراسي نيست

تا آرزو هست

تا آبي هست

تا آسمان هست

مي شود عبور را تجربه كرد

مي شود گام برداشت

اوج گرفت

 

اما افسوس

با داشتن اين همه داشته ها

من در غم نداشته هايم

هنوز در روياي عبور و جاده

اندر خم يك كوچه مانده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:13  توسط ویدا ظریف |