![]() |
![]() |
|
| پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است |
|
انتخابات حضور ... سكوت... حقيقت... بغض... فرياد... همين و ديگر هيچ؟؟؟؟
" پروانه من در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است نه یارای پرواز دارد نه می تواند بمیرد" {دانته }
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:31 توسط ویدا ظریف |
|
|
طوفان است چراغ هاي خانه خاموش چراغ دل روشن ذهن مالامال از ناگفته ها و در فكر طغيان غوطه مي خورد باد مي وزد دهشتناك، پنجه در گلوي نو عروس باغچه . نرگس در خواب و چمن شاهد پر پر شدن گلهاي سرخ .
دل در آرزوي فريادي در باد چشمها پر مي شود از خاك دست ها ، پاها ، قلم حتي دهان .
نوايي آيد :
فرياد برآوريد يادتان نرود باد هم نواي فريادتان تا دور دست ها خواهد وزيد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 20:1 توسط ویدا ظریف |
|
|
پیاده رو شلوغ بود . زن با دختر کوچکش از عرض خیابان می گذشت دخترک به دنبال آنان «شمع های رنگی ، خانم شمع نمی خواین » زن نگاهی به لباسهای کهنه دخترک انداخت و وارد مغازه لباس فروشی شد . دخترک زل زد به لباس های رنگین داخل ویترین مغازه، فروشنده لباس های زیبایی را برای دختر آن زن آورده بود ، دخترک نگاهش را از آن دختر و لباس ها کند و آهی کشید و رفت کمی آنطرف تر مرد برای پسرش شکلات پروتئینه خارجی می خرید . دخترک «آقا شمع نمی خواین ، واسه پای سفره هفت سین بذارین کنار شکلاتاتون » مرد دخترک را پس زد و رفت . پیرمرد از بانک با چند دسته اسکناس نو مخصوص عیدی خارج شد. دخترک «باباجون شمع بخرید ، شمع های رنگین برای پای سفره هفت سین دارم » پیرمرد «دخترم پول کهنه ندارم وگرنه ازت می خریدم این پولها رو گرفتم واسه عیدی نوه هام » کم کم داشت شب می شد و دخترک از این همه اصرار خسته. دخترک نا امید به خانه برگشت . شب برای اهالی حلبی آباد ، بوی عید نمی داد . دخترک به رخت خواب رفت به شمع های نفروخته اش نگاهی انداخت نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت «فردا می فروشمشان» و به این امید به خواب رفت . عید فردا حدود ساعت 3 بعد از ظهر است دخترک به امید فردا و فروش شمعهایش شب را به صبح خواهد رساند . یادتان نرود امشب شب سال نو است و فردا عصر، سال تحویل می شود اگر دخترک به سراغتان آمد از او شمع بخرید . یک شمع نه به قیمت آن لباس های رنگین ، نه به قیمت آن شکلات های گران قیمت . یک شمع کوچک ، با قیمتی ارزان ، به ارزش یک لبخند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 10:16 توسط ویدا ظریف |
|
|
امانت داري به قيمت ِ سلب اطمينان زمانه عجيبي است ، همه از تو انتظار دارند كه راز نگه دار افكارشان باشي و امانت دار اسرارشان . ولي نكته اينجاست كه آنان ميخواهند نخستين كسي باشند كه راز و اسرار ديگران را برايشان فاش مي سازي. و اين زبان تا آنگاه كه رازي را سَر به مُهر دارد عزيز نيست و تازه آنگاه عزت مي يابد كه فاش نمايد اسراري را كه روزي سِر درون انساني بوده اند و امروز بر سَر زبان انسانهايي ديگر. افسوس ، افسوس كه زمانه قدر انسانهاي راز دار و امانت دار را نمي داند . من آموخته ام كه ارزش حفظ اسرار ديگران از سلب اطمينان نيز والاتر است ، پس چرا عزيزترين افراد زندگي انسان نيز انتظاري را دارند كه وي از برآوردنش ناتوان است . يكي آموخت به من كه اگر به واسطه راز داري بي ارزش شدي ، اگر دوستت نداشتند و تنهايت گذاشتند باز هم امانت دار خوبي باش !! حال من مانده ام بهاي رازداري چقدر است ؟ من فاش نكردم و عزتم رفت ديگري فاش ساخت و عزت يافت
مقصر كيست؟؟
اين راه ادامه دارد شايد به بهاي...
(يك نكته ازهزار نكته نا گفته : امروز استادي به من آموخت كه مي توان برخي از رازها را به رازنگه دار ديگري هم گفت و برخي از راز ها نگفتنش بدتر از گفتنش است و اين يكي از هزار درسي است كه من از استاد مهربانم آموختم ، اميدوارم مرا به خاطر خطايم ببخشد )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:4 توسط ویدا ظریف |
|
|
به صلح مي انديشي گلوله هاي تنفر مردمک چشمانت را نشانه مي روند و نمي داني براي كدامين ترحم كدامين حجم گوشتي تاول زده بايد گريست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:24 توسط ویدا ظریف |
|
|
قطره قطره حيات از سبوي عمرم مي ريزد بر خاك خاك جان مي گيرد دانه اميد ومن از خساست خود خجل كه حيات خويش را به جاودانگي دانه نمي بخشم ناگاه زمزمه اي مي آيد آشنايي گويد : " حاليا معجزه باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمن زار ببين و محبت را در روح نسيم كه در اين كوچه تنگ با همين دست تهي روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد " سپاس از همه دوستاني كه اين روز (روز ميلادم) را بمن تبريك گفتند و همه آنهايي كه نگفتند و مي دانم كه دوستم دارند .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:18 توسط ویدا ظریف |
|
|
با هزار آرزو قدم در راهي گذاري
كه خبر از پايانش نيست انگار در خلاء وجودت با تيشه اي پيكري از بود و نبود مي تراشي تيشه در دست تو و ترسي بي پايان از تيشه بر ريشه خويش زدن و دلت مشوش از گفته ها و ناگفته ها ميان اين همه ترديد ميان اين همه ترس كاش مأوايي بود كاش مونسي كه غم دل با او بگويي و راز دل با تو بگويد وآزاد گردي از اين حصار تنهايي از اين همه تشويش از اين همه ترس ترديد را كنار گذاري و اميد را بر چهار ستون دلت به تصوير كشي آنگاه در سايه سار آرامش تكيه گاهي يابي كه پناهت باشد كه پناهش باشي و تا شقايق هست زندگي هست جاودانگي هست او باشد تو باشي و اميد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:21 توسط ویدا ظریف |
|
|
در آينه به خود نگريستم انگار مي توانستم غوغاي درونش را نظاره گرباشم تركيبي از آب و سنگ و آتش و خاك لبختد زدم گريست گريستم خنديد دلتنگ خودش بود دلتنگ خويشتن خويش و شكوه اي بي پايان از خود بودن و خويش نبودن و در آرزوي آزادي شكستن رهايي آنگاه كه منييتش ما مي شد و او ، آنها ناگاه نوايي نگران نيمي از وجودش را گرفت فريادي شد غريد و شكست كنون ، من در چهره او ما شدم و او، آنها |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:50 توسط ویدا ظریف |
|
|
من به آبي آسمانها در امتداد جاده مي انديشم به بودن ، به يكي شدن زمين و آسمان به جاودانه شدن آنگاه كه شكاف غروب دل تنگ زمين را آب مي كند من در انديشه ذوب شدنم در آرزوي جاودانه ترين گامها من عاشق رفتنم عاشق عبور من را ز رفتن و نرسيدن هراسي نيست تا آرزو هست تا آبي هست تا آسمان هست مي شود عبور را تجربه كرد مي شود گام برداشت اوج گرفت اما افسوس با داشتن اين همه داشته ها من در غم نداشته هايم هنوز در روياي عبور و جاده اندر خم يك كوچه مانده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:13 توسط ویدا ظریف |
|
|
و اينك باز هم يك نگاه ديگر از پشت حصاري كوچك از جنس آهن ، و او بود و معصوميتي بي پايان ، و افسوس و اندوهي بر جان ، دستان و پاهايش به ميله هاي زندان كوچكش بسته شده بود . و او ، حتي توان فرو دادن آب دهانش را هم نداشت . و يك نگاه نگران ديگر با دستاني لرزان، لقمه در دهان زنداني كوچك مي گذاشت . و او در بند زندان درون و برونش حتي توان خوردن و گريستن هم نداشت فقط نگاه بود نگاه مي كرد و بي اختيار سرش را تكان مي داد، به عقب ، به جلو ، به هر سو انگار به دنبال روزنه اي روشن براي فردايي ديگر مي گشت روزنه اي كه از روز ازل در تقديرش نبود و او كودك نا توان و معلول، به جاي گريه بر اين تقدير مي خنديد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:9 توسط ویدا ظریف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر با سرودههاي زيبايي ترنم كردي، گرچه در قلب بيابان باشي، كسي را خواهي يافت كه به سرودههايت گوش فرا دهد
|
| پیوندها |
|
سایت رسمی سید محمد خاتمی کشکول خبرگزاری زنان ایران محمد علی ابطحی اخلاق وروجك مینو توپ (ورزشی) رک شادي گل مریم |
|
RSS
|